احمد على سپهر ( مورخ الدوله )

430

ايران در جنگ بزرگ 1914 - 1918 ( فارسي )

با حصبهء سختى به منزل خودش فرستاده شد . بهادر السلطنه كه خود را در تنگناى عجيبى مشاهده مىكند به كلنل وستداهل متوسل مىشود كه او را دوباره به محل اول يعنى زندان عودت دهند ، وستداهل هم خواهش او را مىپذيرد . همين كه كابينهء صمصام السلطنه روى كار ميآيد ، صمصام دستور ميدهد كه زندانيان كميته را آزاد كنند . كابينهء صمصام دوام زيادى نكرد ، وثوق الدوله پس از تحصن عدهء از علماء و معاريف در شاه عبد العظيم بر كرسى رياست وزراء نشست و فورا دستور توقيف اعضاء كميته را صادر نمود . به مشكوة الملك كه بعد از استخلاص در دورهء صمصام به مازندران رفته بود دسترسى پيدا نشد مگر پس از چند ماهى . احسان اللّه خان به جنگل گريخته بود و از آنجا به قفقاز رفته بود تا در انقلابات روسيه شركت كند . رشيد السلطان در كن دستگير مىشود . ميرزا عبد الحسين ساعتساز با وساطت دوستان وثوق الدوله نجات مىيابد . منشىزاده و ابو الفتح‌زاده را جدا از ديگران در باغشاه نگهميدارند و پس از چند روزى بعنوان تبعيد به كلات نادرى از شهر بيرون مىبرند . روز پيش از اين حادثه حسين خان لله و رشيد السلطان را با فرياد « زنده باد كميتهء مجازات » « مرگ بر خائنين » بپاى دار مىبرند ، وداع رشيد السلطان با مردم تماشاچى و پاسبانان زندان ميگويند به حدى مؤثر بوده كه پاسبانى در حال اغماء به زمين ميافتد . منشىزاده و ابو الفتح‌زاده در روز 26 ذى القعده 1336 به سمنان ميرسند . افسر ژاندارمرى كه همراه آنها بوده مغيث الدوله امير علائى است . از نامهء كه منشىزاده در همان شب بنام پسر بزرگ خود ميفرستد معلوم است كه از سرنوشت خود كاملا مطلع مىباشد ، بهرحال مردم سمنان چنين شرح ميدهند : « در روز 27 ذيقعدهء 1336 كمى پس از نيمه‌شب محبوسين را از زندان ژاندارمرى خارج ميكنند و دو اسب بدون زين و ركاب در اختيار آنها ميگذارند ، در دو فرسخى سمنان در قهوه‌خانهء « ميان‌خانه » ژاندارمها پياده ميشوند و به آنها پيشنهاد ميكنند آرام‌آرام بروند تا اينها نيز از عقب برسند . همين كه دويست قدمى از قهوه‌خانه دور ميشوند ژاندارمها با هياهو بر اسبهاى خود سوار شده وانمود ميكنند كه محبوسين قصد فرار داشته‌اند و شروع بشليك ميكنند ؛ ابو الفتح‌زاده در اثر اصابت تيرى بقلب در دم از اسب فرو ميغلطد ، منشىزاده به طرف ژاندارمها ميتازد با يكى از آنها گلاويز مىشود و فرياد ميكشد : « رفقاى ديگر مرا در تهران كشتند اين رفيقم را هم در اينجا . . . » تير ژاندارمها و قنداق و سرنيزهء تفنگ آنها او را بر زمين ميغلطانند . عماد الكتاب و ميرزا على اكبر خان ارداقى و مشكوة الممالك ، كه او را نيز به تهران آورده بودند ، براى پنجسال به خارج از تهران تبعيد ميشوند . براى ديگران نيز محكوميت‌هائى از 5 تا 15 سال تعيين ميكنند . بهادر السلطنه در جنگهاى با اسمعيل آقا سميتقو از طرف قواى دولتى جاسوسى ميكرده و پس از قلع و قمع اكراد به وضع فجيعى جان سپرده است . ( تدوين اين فصل با مساعدت ذىقيمت دانشمند ارجمند دكتر د . منشىزاده به عمل آمد ) .